رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
همه تقدیم شما دوستای خوبم باد.
سال ۷۰۲۹ میترایی آریایی، ۳۷۴۵ زرتشتی، ۲۵۶۶شاهنشاهی و ۱۳۸۶ خورشیدی مبارک.
قبل از عیدی میخواستیم بریم یه مسافرت تا دبی. بخاطر امتحانات زبان من تا بیستم اسفند ماه نمیتونستیم بریم. تصمیم گرفتیم بعد از بیستم بریم. فکر میکنید چی شد؟ هیچی... تمام هزینه ها دو برابر میشن. مسافرت کنسل شد چون واقعا پول زور بود.
حالا شما حساب کنید که چه به روز ما آوردن که برای رفتن به کنسرتای خواننده های خودمون باید کلی پول به این عربای شکم گنده بدیم. مایی که یه زمانی آبادانمون مثل دبی بود حالا باید حقوق پنج - شش ماهمون رو بدون اینکه چیزی بخوریم پس انداز کنیم تا بریم و دبی رو ببینیم. خیلی مسخرهی نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
ولی این ماه ماه خوبی بود. نمره زبانم عالی شد. توی امتحان زبان listening ام عالی بود
و همشون درست بودن. گرامرم هم عالی ولی
.... معلوم شد که توی readingام مشکل دارم.![]()
از طرفی بالاخره با تلاش فراوان توی مسابقات دوی شهرمون نفر دوم شدم.
فکر کنم این ماه ماه منه و اگر توی یه معامله ی بزرگ شرکت کنم حتما وضعم ok میشه. خوشحالللللللللم. خدایا شکرت
.
مدتیه صداشو نمیشنوم. فکر کنم کر شدم شایدم باهام قهر کرده.
صدا کن مرا صدای تو خوب است.
صدا کن مرا صدای تو خوب است.
صدا کن مرا صدای تو خوب است.
صدا کن مرا صدای تو خوب است.
بعضی وقتا خداوند از طریق آدمای دیگه به انسان کمک میکنه. یعنی این انسان از طرف خداوند مامور میشه که برای دیگران انرژی بفرسته (چه با حرف و چه با انجام دادن یکسری کارها). من فکر میکنم واسط بین انسان و خدا هم قلب یک انسانه. هر وقت ماموریتی در کار باشه خداوند آنرا از طریق قلب انسان به او میفهمونه. مثلا مشکلی که برام پیش اومده و من توی پست قبلی درموردش نوشتم. دوست خوبم داود یه پیشنهاد خوب به من داد. من هم تقریبا همون کار رو انجام دادم. یه قاب زیبا خریدم و یکی از عکسای عروسیمونو داخلش گذاشتم. کادوش کردم. روش نوشتم "تقدیم به همسر عزیزم".گذاشتمش روی میز. دو تا شمع عطری هم دوطرفش گذاشتم و روشنشون کردم. بهترین لباسمو پوشیدم. لامپارو خاموش کردم. منتظربودم بیاد تا آهنگ زیبایی رو که انتخاب کرده بودم بذارم. همینکه وارد اتاق شد و لامپا رو روشن کرد. صدای آهنگ همه جا رو گرفت. نیم ساعتی رقصیدیم. بعدش هم کادوشو باز کرد. خوشحال شدیم. ناراحتیا به همین راحتی از بین رفت و بجاش شادی اومد. قاب عکس را گذاشتیم روی پاتختی تا همیشه یادمون باشه که ازدواج کرده ایم تا باعث تکامل یکدیگر شویم.
دوست خوبم داود، بخاطر اینکه به من یادآوری کردی که هیچ گاه دوست داشتن را فراموش نکنم که همین دوست داشتنها باعث زیاد شدن نیروی درونیم میشود ازت ممنونم.![]()
نمیدونم چرا وقتی غصم میشه میام سراغه دفتر خاطراتم. انگار برام غمام از شادیام مهمتره که همیشه میخوام یه جا بنویسمشون. شاید هم با نوشتن ناراحتیام اعصابم آروم میشه و راحت تر فکر میکنم. انگار تمام جیغ و دادامو سر این وبلاگ بیچاره خالی میکنم.
مدتیه خیلی بد شدم. بهونه گیر شدم. دلم میخواد با انجام دادن کارای نه چندان خوب جلب توجه کنم. هدفمو نمیدونم. اصلا نمیدونم چی میخوام. بیچاره شوهر جان. تا امشب طاقت آورد و هیچی نگفت. ولی امشب اینقدر عصبانی شد که بدون خداحافظی رفت سرکار.
خسته ام. نه جسمی. بیشتر روحی. توی مخم احساس فشار میکنم. انگار که میخواد بترکه و همشون از دماغم بریزه بیرون. گیجم. دلم میخواد برم جایی و فقط جیغ بکشم و خودمو خالی کنم. فبلا زیاد گریه میکردم. ولی فکر کنم اشکام هم باهام قهرن و کمکم نمیکنن.
فکرشو بکنید. من یه هفته است که همه چی به شوهرم میگم. اونم جلوی دیگران. بیچاره. تا حالا خیلی طاقت آورده.
خودمو سرگرم میکنم. ورزش میکنم. میرقصم. کتاب میخونم. زبان میخونم. آشپزی میکنم ولی فایده ای نداره.
باید چکار کنم؟ کسی هست کمکم کنه؟ بگه من چطورمه؟ شاید دیوونه شدم.نه؟![]()
![]()
![]()
کثافتای آشغال. یه روز طناب لباسی رو میدزدن. یه روز لامپ توی حیاطو. و حالا دیشه ماهواره رو.
دو روز دیگه هم میریزن تو خونه و هرچی داریم میبرن. حالم داره از این مملکت کثیف بهم میخوررررررررررره.
از یه طرف جزو صفای اول نماز جماعتن و نماز به موقع می خونن و حج میرن و ادعای مسلمونی میکنن. از اونور هی بچه میکارن و دزد و قاتل و نامرد و خرابکار تحویل جامعه میدن و هزار تا گه دیگه میخورن. این از صبحمون. بعدازظهری هم که یه کم حالم بهتر شد و حس برنامه نویسیم اومده بود زنگ زدم خونه ی بابا احوالشونو بپرسم که بهم گفتن مامانم فشار خونش رفته بالا بردنش بیمارستان بهش گفتن که بیماری افسردگی گرفته . خداااااااااااااییییییییییییییییییییییییا کجایی؟![]()
![]()
اصلا هستی؟ میدونین برای چی؟ برای اینکه خواهرم یه شهر دور داره درس می خونه و مامانم هی غصه میخوره. اگه مامانم میدونست که خواهرم جونش چه توی اون شهر و چه توی این جاده های لعنتی در خطر نیست هیچ وقت نگران نبود و غصه نمیخورد. اگه میدونست که هیچ چیز تهدیدش نمیکنه هیچ وقت ناراحت نبود و حتی خوشحال هم بود. پس میدونین علت اینکه خونوادهامون پر و بال رو ازمون گرفتن چیه؟ ناامنی جامعه و اجتماع . ترس. ترس از اینکه آدمای بد جامعه در کمینمون باشن. لعنت به این جامعه. بله. وقتی میبینم بابام که الان می بایست بازنشسته شده باشه و نهایت لذتو از زندگیش ببره هنوز برای این دولت که ذره ای قدرشو نمی دونن خرمالی میکنه و از ناراحتی عصبی شدید نمیتونه خودشو کنترل کنه. وقتی میبینه هیچ آینده ای برای بچه هاش بچه هایی که تحصیل کردن و خیلی هم خوبن نمیبینه عذاب میکشه و صبحا ناشتا قرص اعصاب میخوره.چون خودشم اونقدر وضعش خوب نیست که بتونه کمکشون کنه.
چرا نباید پدر و مادرم توی این سن مثل خیلی از هم سناشون توی کشورای خارجی استراحت کنن و به گردشگری مشغول باشن و نهایت لذت رو از زندگیشون ببرن. چرا؟؟؟؟؟
کسی هست جواب منو بده؟ میدونین لیلا فروهر هم سن مامانمه ولی اون کجا و مامان دیابتی من کجا.
چرا نباید احساس امنیت کنم. چرا نباید وقتی میرم مسافرت با خاطری آسوده برم. نترسم از اینکه دزد به زندگیمو ن بزنه و هر چی که براش زحمت کشیدیم ببره.چرا؟؟؟؟؟![]()
چرا نباید وقتی عزیزانم میرن مسافرت خیالم راحت باشه و همش دلشوره بزنم از اینکه تصادف کنن و بمیرن. چرا نباید جاده هامون ایمن باشه. چرا؟؟؟؟؟؟![]()
چرا وقتی من یا همسرم یا بابام با تمام توانمون کار مفید انجام میدهیم نباید قدردانی ازمون بشه ولی در عوض توی سرمون هم میکوبن و ازمون پله میسازن برای ترقی خودشون. چرا؟؟؟؟؟![]()
چرا آدمای باسواد تو سری خور شدن در عوض آدمای نادان و ابله همه کاره . چرا؟؟؟؟؟؟![]()
وهزاران چرای دیگه.![]()
![]()
![]()
![]()
چراهایی که همه با هم جمع شدن و به شکل بغض گلومو میفشارن. هیچ کس نمیتونه جوابشونو بده. مطمئنم. پس چاره چیه؟ فرررررررررااااااررررررررررررررر
باید برم. میدونم سخته ولی ارزش داره. من امشب با خودم عهد میبندم که نهایت تلاشمو برای رفتن انجام بدم. من میتونم موفق باشم. من باید خودمو و نسلمو و حتی عزیزترین کسامو از اینجا نجات بدم. خدایا از تو کمک میخواهم.![]()
همانطور که تا حالا هیچ وقت تنهام نذاشتی حالا هم کمکم کن. دوست دارم.
یادمون باشه که خیلی چیزای خوب میتونیم از زرتشتیا یاد بگیریم.
به امید روزی که همه بهترین باشیم.

